بعضی روزا حس می‌کنم این اتاق منو خفه می‌کنه و می‌خوام سریع‌تر ازش فرار کنم. در کمدمو که باز می‌کنم با یه جعبه مواجه می‌شم، که پر از خاطراته، بروشور تئاترهایی که با هـ رفتیم، کادوهایی که تو بازه‌های مختلف بهم دادیم ... قفسه کتاب‌هام پر از دفترها و کتاب‌هاییه که به یه نحوی مربوط می‌شه به یه آدم دیگه.

واقعا انگار قلبم مچاله می‌شه! حتی فکر به روزهایی که تو این اتاق گریه کردم، حتی ضجه زدم، که ع نرو، خواهش می‌کنم تو زندگیم بمون! فکر به اون شب تا صبحی که بیدار بودم و گریه می‌کردم و التماس می‌کردم بمونه، دیوونه‌م می‌کنه! فکر به این‌که چه روز و شب‌هایی آهنگ گذاشتم و چرخیدم و فکر کردم، گریه کردم، خاطره بازی کردم، تصور کردم، داستان ساختم... و تو همه‌ش قهرمان داستان بودم و تو واقعیت نبودم! این چهار دیواری داره منو رسما خفه می‌کنه.

چه آدم‌هایی با حضور از راه دورشون، این اتاقو برام ساختن، و حالا نیستن! نه... اون ورژن من دیگه وجود نداره، منم بیش‌تر از این نمی‌تونم تحمل کنم، فردا باید برم.